محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

380

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت تا چمن افروز بود در چمن * مشعلهء روز بود در چمن چيزليز - از توابع‌اند يعنى كالاى اندك و مايهء سهل محقر كه به عربى [ بضاعت ] مزجاة گويند . مثالش « 1 » انورى « 2 » گويد : بيت چون چيزليزكى بهم افتاد باز برد * گفتى كه نزد ما بامانت سپرده بود چرز - [ بفتح جيم و سكون راء ] در نسخهء ميرزا بمعنى خاك خسبه باشد و آن پرنده‌ايست كه در روز تا نپرانندش « 3 » نپرد و بتركى چخرق « 4 » گويند [ بجيم فارسى ] « 21 » اما در شرفنامه آورده كه چرز ، چكاوك است « 5 » كه آن را به عربى ابو المليح خوانند و در سامى به [ جيم فارسى ] آورده و گفته كه چرز مرغيست * كه او را بتازى حبارى گويند . مثالش استاد رودكى گويد : بيت بچنگال قهر تو در خصم بد دل * بود همچو چرزى بچنگال شاهين « 6 » و چرز را به چرغ و باز و امثال آن شكار كنند و گويند كه چون جانور به او نزديك شود كه او را شكار كند چنان پيخال به روى جانور اندازد كه چشم او را فرو گيرد و مانع گرفتن او شود مؤيد اين معنى مسعود سعد گويد : بيت در آمدم « 7 » پس دشمن چو چرغ وقت شكار * چو چرز ناگه برزد به روى من پيخال چشم‌آويز - برقعى باشد كه از موى سازند و بر چشم آويزند كه دفع مگس كند و زنان بر چشم و رو « 8 » آويزند تا كسى ايشان را نبيند و ايشان همه كس را بينند . مثالش شيخ اوحدى گويد : بيت سحر چشمان تو باطل نكند چشم آويز * مست هر چند بپوشند نباشد مستور چرخ‌انداز - در فرهنگ بمعنى كماندار آمده و مثالش اين بيت نجيب جرد باقانى آورده : بيت شهاب وار چو تيرى تو در كمان رانى * ثناى دست « 9 » تو گويد سپهر چرخ‌انداز چارمغز - يعنى جوز كه گردكان باشد . چاهيوز - « 10 » يعنى قلابى كه به آن دلو از چاه بيرون آرند و آن را چاهجوى نيز گويند . مع السين چاپلوس و چپلوس - هر دو بمعنى فريبنده باشد و در تحفه چالپوس نيز آمده و حسين وفايى چاپلوس [ بجيم و باى تازى ] آورده و گفته كه حالا به جيم و باى فارسى مشهور است مثال اول را شمس فخرى گويد :

--> ( 1 ) كلمه از « ب » است . ( 2 ) « س » : انوارى . ( 3 ) « س » : نپرانند . ( 4 ) « س » : حجرق ؛ « الف » : چچرق ( متن از « ن » و « غ » است و در برهان چاخرق آمده ) . ( 5 ) از اينجا تا علامت ستاره در « س » نيست . ( 6 ) « س » : شاهى . ( 7 ) « س » : درآمد . ( 8 ) كلمه از « ن » است . ( 9 ) « س » : چرخ . ( 10 ) « ن » : چاهپوز . ( و اين صورت نيز صحيح است و در برهان نيز آمده ) . ( 21 ) در برهان است كه به عربى آن را توغدرى گويند . و نيز گويد كه در مؤيد الفضلاء بمعنى پرندهء آبى سرخ فام آمده است .